شرح حال
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٠  

...

خلوتی که در تنهایی فنا یافت

وجودی که هستی را گرفت

روشنایی که مانع دیدن شد

چشمانی که بینایی ربود

زبانی که تکلم ربود

دستانی که قدرت قلم را گرفت

گوش هایی که قدرت شنیدن را فروخت

قلبی که تپش را کشت

مغزی که قدرت تفکر را زوال داد

دلی که عشق را کشت

و صداقتی که سنگ بروی انسانیت نهاد

هستیی که نیستی بخشید

علمی که ندامت آفرید

روزی که سیاهی آفرید

و شبی که به نور باطل شد

چشمی که به کویر پیوست

جاذبه که دوری آفرید

منطقی که تزلزل آفرید

حرارتی که سرما بخشید

و پرستشی که...حیف شد! حیف شد!

●   ●   ●

چشمی که نادیده دید

بودی که نابوده آفرید

بازدمی که دم آفرید

و قلمی که برخاست،

و نوشت...!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٢  
آنچنان ديوانگي بگسسته ام كه همه ديوانگان پندم دهند...
کلمات کلیدی:
 
برگشتم! خود خودم!
ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٩  
سلام. فکر کنم وقتش رسیده که گِل های در وبلاگ رو پاک کنم . شروع کنم به نوشتن. خودم نمی نوشتم چون چندان حال نمی کردم با خودم. ولـــــــی الان تقریباً اونی شدم که می خواستم. یه چیزی تو مایه های خودم!!!
کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٦  
اگر دين نداريد، لااقل آزاده باشيد!
(امام حسين)




--------------------------------------------------------------------
دارم زندگي ميكنم با اين جمله!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٩  
يقين دارم كه پر شده ايم از ترديد!!!
کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢۸  
دلگيرم از اين تنهاييها، از داشته ها و نداشته ها، دانسته ها و ندانسته ها، آمده ها و رفته ها،... و نيامده ها !
اما من همچنان هستم! گرچه آمدند و رفتند، ولي من هنوز هستم! خسته ام اما هنوز پا برجا! و پر از نفس!(نيشخندي مصمم!!!) مي دانم باز هم خواهي آمد و ... شايد خواهي رفت! من هستم و ديگر هيچ چيزي مهم نيست! به همين گستاخي و جسارت!!!

کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٢  

بسه! دیگه گدایی نمی کنم.اون چه که مال منه،مال منه! اگرچه مال من نیست!!!


کلمات کلیدی:
 
سرآغاز من
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٧  
حرکتی باید مرا تا بودن! پس خداحافظ همه هستیم که میروم به سویت !!!
کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٥  
از خواب بيدار شو! نيامده ايم كه زندگي كنيم. هستيم تا بخوابيم شايد!
رفته ها رفته بودند. فقط فكر مي كرديم كه هستند.گريه چيزيست كه از دست رفته بدون آنكه جانشين براي خود تعيين كند... البته قلم منم با خودش برده.سخت مي جويمش...

کلمات کلیدی:
 
...و عشق چيزيست كه معني مي دهد...
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٩  

وقتي زمين برايت آسمان مي شود
وقتي كه صفر برايت تبديل به گسترۀ هستي مي شود
وقتي وارد تهي مي شوي و محيطش تو را دربر مي گيرد
وقتي خداي را در اعماق وجودت در مي يابي
و به ياحق مي رسي و مي شوي حق!
و صدا تو را عروج مي دهد، تا ملكوت!
و سكوت لبريز از پروازت مي كند
و جسارت هستي بخشيدنت مي شود
و بنده مي كني و مي آفريني و آفريده مي شوي
و طنينت حيات مي بخشد
و تو معني مي شوي و ملزم به پرستشت مي شوند و مي پرستي
و سقوط مي كني! سقوط مي كني! آري تو سقوط ميكني!!!
و در اين تنزل كه كم مي شوي، به عرش هستي سقوط مي كني! سقوط ميكني!
و تو پرستش مي كني، خود را!!!
و پرستي نمي شوي تا...! پرستش شوي!
آيا تو مي پرستي يا پرستش مي شوي؟!!
تو! لايق پرستشي!
... و عشق چيزيست كه معني مي دهد...

کلمات کلیدی: