...
خلوتی که در تنهایی فنا یافت
وجودی که هستی را گرفت
روشنایی که مانع دیدن شد
چشمانی که بینایی ربود
زبانی که تکلم ربود
دستانی که قدرت قلم را گرفت
گوش هایی که قدرت شنیدن را فروخت
قلبی که تپش را کشت
مغزی که قدرت تفکر را زوال داد
دلی که عشق را کشت
و صداقتی که سنگ بروی انسانیت نهاد
هستیی که نیستی بخشید
علمی که ندامت آفرید
روزی که سیاهی آفرید
و شبی که به نور باطل شد
چشمی که به کویر پیوست
جاذبه که دوری آفرید
منطقی که تزلزل آفرید
حرارتی که سرما بخشید
و پرستشی که...حیف شد! حیف شد!
● ● ●
چشمی که نادیده دید
بودی که نابوده آفرید
بازدمی که دم آفرید
و قلمی که برخاست،
و نوشت...!